₪دخــﭡــرے از دیــار اردےبــهــشــﭟ₪

ألَیسَ اللهُ بکافٍ عَبدَه...آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟... زمر/36

به نام خدا

سلام دوستای خوبم ! {این جمله از ته دل بود ! }

خوبید ؟

منو ببخشید بخاطر نبودنام بخاطر بی معرفت بودنام ...

راستشو بخواید ...

نمیدونم چطوری باید بگم ...

ولی اصل ماجرا اینه ک دگ نمیتونم تو این وبلاگ و هر وبلاگ دگ ای بنویسم ...

من از وختی ازدواج کردم روحیه م ب کلی تغییر کرده ...

هیچوقت فکر نمیکردم یه پیوند بتونه انقد آدما رو عوض کنه ...

نمیدونم شایدم من اینجوریم ...

ولی حقسقت اینه ک من خیلی عوض شدم ک حس میکنم اکثر این تغییرات مثبت بوده ...

مثلا فوق العاده احساساتی تر شدم ...

ب یه سری چیزا دقت میکنم ک قبلنا از کنارش ب راحتی رد میشدم و نمی دیدمشون ...

حس میکنم تازه دارم زنده میشم ...

ولی راستشو بخواید دگ واقعا هیچ کششی برای وبلاگ نویسی ندارم ...

حالا ک فکر میکنم میفهمم چ انگیزه ای داشتم اونموقع از وب گردی ...

و چرا 24 ساعته تو نت میگشتم و میگشتم و دیوانه وار اشک میریختم ...

و نمیفهمیدم چمه ؟

ولی الان میفهمم اونموقع چم بود !

اونموقع یه سری از خلا ها توی من بیداد میکرد ... فریاد میزد ...

ولی الان اون خلا ها پر شده ... ا.ن چیزایی ک اون روزا نمیفهمیدم چی بودن ...

من لبریز بودم از عشق ...

میدونم شاید خیلی از شما الان با خودتون می گید ای بابا این فاطمه چقد بی جنبه اس

حالا دو روزه ازدواج کرده خودشو گم کرده مارو فراموش کرده واسمون کلاس میذاره !!!

ولی بچه ها خدا میدونه اینجوری نیس ...

یادمه یکی از دوستام ک ازدواج کرده بود همین فکرو دربارش میکردم ...

ولی حالا درکش میکنم ک چرا نمیتونس دگ مث قبل با ما باشه ...

مطمئنم دوستای خودمم همشون همین جوری راجع بهم فک میکنن ...

نیازی نیس بهشون بفهمونم ک چرا اینطوریه ... خودشون وختی تو جایگاه من قرار بگیرن حال امروز

منو میفهمن ...

بچه ها نمیخوام فک کنید این ک نمیخوام دگ تو وبلاگ بنویسم یعنی شماهارو فراموش کردم

خدا میدونه تک تکتون رو مثل قبل حتی بیشتر دوس دارم ...

ولی نمیتونم اینجا بنویسم ...

یادمه قبلنا وختی میدیدم هرکی توی نت ازدواج میکنه و از نتم کم کم میره

با خودم میگفتم من وختی ازدواج کردم میمونم ... حتی بچه دارم شدم میمونم ...

ولی حالا میبینم ک خودم کششی ندارم ... ممکنه همش بیکار بشینم تو خونه و کاری هم نداشته

باشم اما پام نمیکشه بیام سمت کامپیوتر ...

این وبلاگو دوس دارم ... روزای تلخی داشتم ک با اومدن تو نت کمی آروم میشدم ...

این وبلاگو هیچوخت حذف نمیکنم ... گاهی بهتون سر میزنم قول میدم !

اما نمیخوام در بند وبلاگ نویسی واسه خودم مسئولیت درس کنم و دغدغه ...

جامعه الزهرا قبول شدم ... اینم از آینده تحصیلیم !!!

 عروسیمون احتمالا تابستون 94 باشه ...

برامون دعا کنید ... برای من و همسرم ...

خیلی دوستون دارم ... امیدوارم عمقشو بفهمید !

خداحافظ 

 

بعدا نوشت : مرتضی پاشایی مرد ؟  خدا بیامرزدش !


continue
تاريخ دوشنبه نوزدهم آبان 1393سـاعت 18:31 نويسنده فـآطــےمــآ| |

دوشِــــس